بنام میم

تنهاییها
به من نگاه کن واسه ی یک لحظه
نگاهت به صد تا آسمون می ارزه

گفته بودم اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر از این خطاها نکنم
بوسه دادی چو برخاست لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم
بوسه را دوست دارم
نه در هوس
عشق را دوست دارم
نه در قفس
تو را دوست دارم
تا آخرین نفس..
رفتی و منو جا گذاشتي ميون بي كسي ها
رفتي منو سپردي به دست اطلسي ها
رفتي حالا شعرام همه اش پر از غم شده
برگ هاي دفتر من به رنگ ماتم شده
رفتي شايد نخواستي همسفرت من باشم
شايد اصلا نخواستي در به درت من باشم
رفتي شايد فكر كردي منم نامهربونم
ولي بدون عزيزم من عاشقت مي مونم

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
چون تب عشقم چنین افروختی
لا جرم شعرم به اتش سوختی
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه خویش
اه ای با جان من امیخته
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است
بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
شب شد و مهتاب شد
چشم فلک خواب شد
نیومدی تا سحر
بی تو دلم آب شد
غم روی غم وا شد
کار دلم زار شد
رقیب از قصه ها
بازم خبردار شد
نیومدی روز شد
دیروزم امروز شد
عشق تو کم کم برام
درد جگر سوز شد
لحظه برام سال شد
اون دل سنگت برام
کعبه آمال شد
عاشق تو پیر شد
از خودش هم سیر شد
یه روز پشیمون نیای
بهت بگم دیر شد
ستاره چشماشو بست
ماه تو حجله اش نشست
سپیده سر زد به کوه
سیاهی شب شکست.لحظه برام سال شد
اون دل سنگت برام
کعبه آمال شد
عاشق تو پیر شد
از خودش هم سیر شد
یه روز پشیمون نیای
بهت بگم دیر شد
ستاره چشماشو بست
ماه تو حجله اش نشست
سپیده سر زد به کوه
سیاهی شب شکست.
بازم شب شد و این دل بی قراره
دلم طاقت دوریت رو نداره
ببخشید عاشق پر اشتباهو
به قلب خسته جون بده دوباره
آخه چطور دلت اومد تنهام بذاری
تو بازی زمون جام بذاری
تو بی من بری من بی تو میمیرم
آخه شده بودی عزیز ترینم
شب میاد و من ابر پاره پاره
آسمون داره واسه دوریت میباره
رفتی و حالا اشک خیس ابرا گریه هامو یاد من میاره
یاد چشات داره منو دیوونه میکنه غصه ها داره منو همخونه میکنه
دل دیگه طاقت موندن نداره
دیوونه یه بی قراره

تو یروی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام
شعر از قیصر امین پور روحش شاد
قاصدک غم دارم
غم آوارگی ودربدری
غم تنهایی وخونین جگری.
قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست
مهد و گهواره من ماتم هاست.
قاصدک دریابم !روح من عصیان زده و طوفانیست.
آسمان نگهم بارانیست.
قاصدک غم دارم
غم به اندازه سنگینی عالم دارم.
قاصدک غم دارم
غم من صحراهاست
افق تیره او نا پیداست.
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهای خود در حوس عیسایی
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی.
قاصدک زشتم من زشت چون چهره سنگ خارا
زشت مانند زال دنیا.
قاصدک حال گریزش دارم
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست!!!
حس عشقم با ترانه تقدیم به تو اشک سازم بی بهانه تقدیم به تو
شور بودن عاشقانه تقدیم به تو بغض شبهام صادقانه تقدیم به تو
چشم قلبم مخلصانه تقدیم به تو طبع شعرم جاودانه تقدیم به تو
قلب پارم لیک عاشق مال تو هر چه دارم مال تو جز عشق
سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت
صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت
تا می خواستم به چشای روشنت نگاه کنم
مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت
تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم
اثرش زیاد بود و خندهاتو ازم گرفت
سلامت،خداحافظیت،عزیزمای نقره ایتو ازم گرفت...
پیش بیا!پیش بیا! پیشتر!
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوست ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویشتر
دوست تر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر بیشتر
داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویشتر
هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش....
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره ی آتش را
در کف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم!

من نه زمینم نه سرابم
نه برات دل تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم نه فرستاده ی پیرم
نه جهنم نه بهشتم
نه چنین است سرنوشتم
این سخن را به تو سر بسته و در پرده بگویم
که تو خود نقطه ی عشقی تو خودت باغ بهشتی
خوابیدی رو بال موج ها
کاش می شد بودم کنارت
تو به دریا دل سپردی
من تو ساحل چشم به راهت
دنبالت دارم می گردم
اما نیست از تو نشونی
روزگار ما رو جدا کرد
یه غروب توی جوونی
دل من هواتو کرده
کاش می شد تو رو ببینم
کاش بشه تو خواب دوباره
دست سردتو بگیرم.