تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

تنهاییها

؟

مگر می شود هوا را از زندگی ام برداری و من زنده بمانم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهایم...

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟

بریدن از خودم را؟؟!

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی...

از من نپرس که اشکهایم را

برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی

که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهت را از چشمم بر ندار

مرا از من نگیر....!!

هوای سرد اینجا را دوست ندارم

بگو معنی تمرین چیست....؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 13:4  توسط ملیکا  | 

خدایا..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:59  توسط ملیکا  | 

خدای مهربونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:57  توسط ملیکا  | 

التماس دعا

 برای رفع اضطراب روزی 160 مرتبه (یا سلام)

 و روزی 100 مرتبه (سُبّوحٌ قُدّوس ربّ الملائکةِ و الرّوح) را بگویید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:54  توسط ملیکا  | 

ای مسافر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:48  توسط ملیکا  | 

ساعتهای بیقراری

وقتی تو هستی قلب من چه ظرفیت عظیمی دارد برای دوست داشتن



وقتی تو دریاها را به سوی من می آوری،

احساس می کنم ناگهان می توانم



همه را دوست داشته باشم و در قلبم برای همه دنیا جا هست



وقتی تو هستی، زندگی من سراسر اتفاق است؛

هر ساعت یک اتفاق تازه:

ساعت هفت صبح کودکی بازیگوشم پر از شوق مدرسه؛

ساعت هشت پروانه ای معصومم در آرزوی شعله ور شدن

ساعت نه یه پرتقال سبزم در حسرت رسیدن

ساعت ده پرستویی مهاجرم که دنبال دستهای تو می گردد؛

ساعت یازده یک غزل عاشقانه ام

ساعت هفت شب شمعی سراپا اشک و آتش



وقتی تو هستی، وقتی تو دستم را می گیری،

احساس میکنم آنقدر بزگ شده ام که میتوانم

به اشاره ای زمین وخورشید را جا به جا کنم

وقتی تو هستی کلمه هایم

تمام می شوند و حرفهایم نا تمام می ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:39  توسط ملیکا  | 

ماه من

دوست دارم همچون شمعی در نگاهت آب گردم



در سکون شانه هایت تا قیامت خواب گردم



باز مهتاب بتابی بر شب تاریک وسردم



بانفسهایت دوباره تا سحر بی تاب گردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:38  توسط ملیکا  | 

میخواهم..

میخوام یه قصری بسازم پنجره هاش ابی باشه

من باشم و تو باشی و یه شب مهتابی باشه

میخوام یه کاری بکنم شاید بگی دوستم داری

میخوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری

میخوام برات از اسمون یاسای خوشبو بچینم

 

 میخوام شبا عکس تو رو تو خواب گلها ببینم

میخوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی

 از تو کتاب زندگی یه حرف رنگی بخونی

امشب میخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم

 اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم

امشب میخوام تا خود صبح فقط برات د عا کنم

برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم

امشب میخوام رو اسمون عکس چشاتو بکشم

اگر نگاهم نکنی ناز نگات و بکشم

میخوام تو قسم بدم به جون هرچی عاشقه

 به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه

یه وقت که اینجا نبودم بی خبر از اینجا نری

بدون یه خدافظی پرنزنی تنها بری

یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمیشه ف

کر نکنی اگه بری زندگی کم رنگ نمیشه

اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب نداره

اسمونای ارزو یه قطره مهتاب نداره

راستی دلت میاد بری بدون من بری سفر ؟

 بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر

اصلابگو که دوست داری اینجور دوستت داشته باشم

 اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم

حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه

چهره تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه

ای کاش منم تو اسمون یه مرغ دریایی بودم

شاید دوستم داشتی اگه اهوی صحرایی بودم

ای کاش بدونی چشاتو به صد تا دریا نمیدم

 یه موج گیسوی تو رو به صد تا دنیا نمیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:37  توسط ملیکا  | 

مهربونم

یاد تو هر تنگ غروب

تو قلب من میکوبه

سهم من از با تو بودن

غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من

نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه

جز اون چیزی نمونده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:34  توسط ملیکا  | 

دونه انارم دوست دارم یک عالمه

وقتی دلتنگ شدی

 به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.

وقتی ناامید شدی

به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی

به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه

 به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد

به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.



وقتی به انگشتات نگاه کردی

 به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.

وقتی شونه هات خسته شد

 به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند.


وقتی که دلت گرفته شد

به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.

ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم

می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:33  توسط ملیکا  | 

یادت باشه..

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری
یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته
تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی
برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی
قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی
تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته
دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته
فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه
دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه
هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه
وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:29  توسط ملیکا  | 

با تو

با تو شروع می کنم





با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم


با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم




با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم


با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم




با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم


با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم




با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم


با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:28  توسط ملیکا  | 

دونه ی انارم من باتوام...تنها نیستی

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری


و هرگز از تو رنجور نخواهم شد


چرا که تو را دوست دارم


دیوانه وار عاشقت شدم


چرا که مهربانی را در وجودت دیدم


با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی


و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم


نه تو از عشق من دست میکشی


و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود


سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با

مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود چرا که شب

عشق بسیار طولانی است


و قلبم در آرزوی تو می سوزد


آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی


خورشید وجودت پنهان می گردد


و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند


و به دنیای غریبی می برند


همیشه در قلبم حضور داری


و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است


تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:27  توسط ملیکا  | 

نامه..

به تو نامه می نویسم به تو ای همیشه در یاد

ای همیشه از تو زنده ، لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود

زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاییز برگ و باغم گریه می کرد

حاصل چشم تو آمد مژده ی روییدن آورد

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو

ای که می میرم سراپا تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد

که به اسم تو رسیدم، قلمم به گریه افتاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:23  توسط ملیکا  | 

اگر بگذارند

.چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زیباست اگر بگذارند
سند عقل مشا است همه می دانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند
بر من عاشق مسکین به حقارت منگر
دل من وسعت دریاست اگر بگذارند
من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
دل دیوانه ی من این همه بیهوده نگرد
خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:22  توسط ملیکا  | 

باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:21  توسط ملیکا  | 

میم من

cartpostaleto.blogfa

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:18  توسط ملیکا  | 

....

رنگی کنار شب
 بی حرف مرده است
 مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
 در این شکست رنگ
 از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
 چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
 بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
 گلهای رنگ سرزده از خاک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
 هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
 بندی گسسته است
 خوابی شکسته است
رویای سرزمین
 افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
 بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
 رنگی کنار این شب بی مرز مرده است  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:17  توسط ملیکا  | 

ای عاشق..

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:16  توسط ملیکا  | 

آشنای من..

یکی از راه می رسه  اون که با عشق آشناست

برای تنهایی هام هدیۀ دست خداست

انگار از جاده میاد بوی خوب دامنش

دلیل بودن من لحظۀ رسیدنش

آشنای من بیا دل من تاب نداره

چشم من از انتظار روز و شب خواب نداره

باز صدای خنده هاش تو گوشم زنگ می زنه

حسرت بودن اون سینمو چنگ می زنه

چشم من به راه اون روز و شب به جاده هاست

وقتی از راه برسه بهترین وقت دعاست

کی میاد اون روزی که مهربون من بیاد

اون که با امدنش انتظارم سر بیاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:14  توسط ملیکا  | 

خوشا

محتاج شده ام به آغوشت برای ویران شدن

بسان خورشید که محتاج شد به آغوش آسمان

وباران به آغوش زمین .

خوشا به حال خداوند

وقتی چشمانت را آفرید به چنین ظرافتی

بکرترین جا برای آرمیدن در ساحلش

و رقصیدن میان مردمانش

خوشا به حالش

خوشا به حال خداوند

وقتی گلت را در دست گرفت و دمید از نفسش

خوشا به حالش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:5  توسط ملیکا  | 

ای آنکه..

 ای آنکه زنده از نفس توست جان من
                              آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

     آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
                             می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

     آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
                             سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

     بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
                            زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

    با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
                          خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:21  توسط ملیکا  | 

میم من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:20  توسط ملیکا  | 

..

به چشم من نگاه نکن ، دوباره گریت می گیره 

ساده بگم که عشق من ، باید تو قلبت بمیره 

فاصله بین من و تو ،‌ از اینجا تا آ سموناست 

خیلی عزیزی واسه من ، ولی زمونه بی وفاست 

قسم نخور که روزگار ، به کام ما دو تا نبود

به هر کی عاشقه بگو ، غم که یکی دو تا نبود 

بگو تا وقتی زنده‌ام ، نگاه تو سهم منه 

هر جای دنیا که باشی ،‌دلم واست پر میزنه 

برای این در به دری ، تو بهترین گواهمی

دروغ نگو ، که می دونم همیشه چشم به راهمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط ملیکا  | 

مهربونم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:18  توسط ملیکا  | 

نازنینم..

به خیالم یه صدایی تو تن کوچه ها پیچید

رقصیدن چه نرم و آروم برگای غمزده ی بید

کوچه ی بن بست تاریک پرآواز و هیاهو

گل شب بو دست و دلباز میریزه عطرشو هرسو

بخیالم پنجره ها واشدن دونه به دونه

کاشکی این حس نفس گیر همیشه باما بمونه

پلی از عاطفه بستن چراغا با ظلمت شب

خنده ها قهرو شکستن اومدن به آشتی رو لب

تو پیاده رو نشستن دلای ساده و یکرنگ

غصه ها رو خالی کردن با یه خنده از دل تنگ

چه شکوهی تو شب ماس گرچه تاریکی نمرده

آدما رو تلخ و خسته سر شب خونه نبرده

میشه زیر نور مهتاب بشینیم شونه به شونه

تا لب غزلخون شهر واسمون آواز بخونه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:4  توسط ملیکا  | 

اشک من

اشك من


آغوشم بودی!
قطره اشکی بر گونه ات لغزید

خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم اما...!

اما، آن قطره اشک برای انگشتانم آشنا بود ... آشنا بود...؟

یادم آمد....!

آن هنگام که خداوند تو را می آفرید

خاک تو را با اشکهای من سرشت،

راستی به گونه های خیس من نگاه کن،

اشکهای من برای انگشتان تو آشنا نیست!

زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و در آن مسافری باش

که در هر گامش ترنم خوش لحظه هاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:3  توسط ملیکا  | 

دوست دارم..

می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ پنجره‌ ! به‌ آسمون‌ !
به‌ این‌ شب‌ِ آینه‌ دزد ! به‌ تَک‌ درخت‌ِ کوچه‌مون‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ تو ! به‌ اسم‌ِ نقطه‌چین‌ !
به‌ گریه‌های‌ بی‌هوا ! به‌ کولی‌ِ کوچه‌نشین‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر رفیق‌ُ نارفیق‌ !
به‌ شاعرای‌ بی‌غزل‌ ! به‌ جنگلای‌ بی‌حریق‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ قاتلم‌ ! به‌ روزگار !
به‌ اون‌ کسی‌ که‌ میندازه‌ به‌ گردنم‌ طناب‌ِ دار !

دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌:
دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب‌ !

می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بادبادک‌ ! به‌ مدرسه‌ !
به‌ تَرکه‌ی‌ خیس‌ِ انار ، کنارِ درس‌ِ هندسه‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ مرغ‌ِ عشق‌ِ بی‌قفس‌ !
به‌ جغدِ پیرِ بَد صدا ! به‌ نِی‌زنای‌ بی‌نفس‌ !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ هر چی‌ خوبه‌ ، هر چی‌ بَد !
به‌ خونه‌های‌ کاگِلی‌ ! به‌ سیبای‌ توی‌ سبد !
می‌خوام‌ بگم‌: دوسِت‌ دارم‌ ! به‌ بغض‌ِ تلخ‌ِ انتظار !
به‌ بَدترین‌ فصل‌ِ سفر ! به‌ آخرین‌ سوت‌ِ قطار !

دنیای‌ ما عوض‌ می‌شه‌ ، تنها با این‌ جمله‌ی‌ ناب‌:
دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ ، دوسِت‌ دارم‌ تو این‌ عذاب‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:2  توسط ملیکا  | 

نمیدانی...

نمی دانی تو

دل من غرق تمناست نمی دانی تو

شوق دیدار تو در باغ دلم می شکفد

بلبل مست تو تنهاست نمی دانی تو

جز تو کس نیست که من منتظر او باشم

دیده ام سفره بیاراست نمی دانی تو

دل به سودای تو هر شب به سحر می بندم

بی تو هر شب شب یلداست نمی دانی تو

چلچله مژده ام آورد که خواهی آمد

آشیان تو همین جاست نمی دانی تو

با من از سنگدلی قصه مگو می دانم

غصه در چشم تو پیداست نمی دانی تو

لحظه ای فکر تو از خاطر من دور نبود

با تو گفتن چه فریباست نمی دانی تو

خیره بر موج شوم تا که تو ساحل هستی

دل من عاشق دریاست نمی دانی تو

همه جا ورد زبان است مرا نام تو گر

در دلم عکس تو زیباست نمی دانی تو

دم به دم شامه ی من عطر تو را می بوید

صحبت دیدن گل هاست نمی دانی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:1  توسط ملیکا  | 

رویای تو

شبا که با خیال ِ تو سر روی بالش می ذارم،

برای دیدنت همه ش، ستاره ها ر ُ می شمارم!

وقتی که خوابم می بره، چشمای تو سر می رسن!

دوباره رؤیایی می شه، حال ُ هوای خواب ِ من!

اما تو گاهی نمیای، ما ر ُ تو خواب جا می ذاری!

روی قرار ِ هر شبت با دل ِ ما، پا می ذاری!

قشنگ ِ روزگار ِ دل! همیشه تو خواب ِ منی!
من مث ِ ایستگاه قطار، تو سوت سَر رسیدنی!
بذار یه کم بنوشم از، چایی خوشرنگ ِ چشات،
من ُ از این شب ِ کبود، ببر به سمت ِ روشنی!
شبای تلخ ِ‌دوریه، شبای بی خوابی ِ من!

پس چرا هیچّی نمی گی؟ خسته شدم! حرفی بزن!

برای یک بار که شده، موقع ِ بیداری بیا!

نگو نمی شه! عشق ِ من! اگه دوسم داری بیا!

تا کی به عشق دیدنت، تو شهر ِ خواب سفر کنم!

بگو تا کی به جای تو، با خوابای تو سر کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:0  توسط ملیکا  | 

ممنون

متشکرم براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.


هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي ,
بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.


من هنوز در چشمانت گم شده هستم.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 11:59  توسط ملیکا  | 

شب سردی ست

شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:44  توسط ملیکا  | 

من امشب..

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،

وجودم از تمنای تو سرشار است ،

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...

خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...

رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛

همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛

همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛

همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛

همان جاها ، که پشت پرده شب ،

دختر خورشید فردا را می آرایند ؛

همین فردای افسون ریز رویایی ،

همین فردا که راه خواب من بسته ست ،

همین فردا که روی پرده پندار من پیداست

همین فردا که ما را روز دیدار است !

همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !

همین فردا ، همین فردا...

... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !

زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،

دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،

به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !

سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند

قناریها سرود صبح می خوانند ...

... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :

تو را ، از دور می بینم که می آیی ،

تو را از دور می بینم که می خندی ،

تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،

... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،

سراپا چشم خواهم شد .

تو را در بازوان خویش خواهم دید !

سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :

برایت شعر خواهم خواند ،

برایم شعر خواهی خواند ،

تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !

و گر بختم کند یاری ،

در آغوش تو ...

... ای افسوس !

سیاهی تار می بندد ،

چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،

هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز

زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:43  توسط ملیکا  | 

آیا..

آيا فردا را خواهم ديد ؟

تا غروب راهی نيست

دلتنگم

ساعتی بايد بروم

جمله ای بايد بگويم و شايد بايد کمی ببارم

نميدانم امروز

چرا کوچه ها کج شده اند رو به پايان زمان

يکی از من پرسيد ....

تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟

نميدانم

و آيا فردا را خواهم ديد ؟

و در فردا تو را ؟

نميدانم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:42  توسط ملیکا  | 

ای عشق

عشق شادی شگفتی عاقلان
وحیرت خدایان است
عشق تمام ان چیزی است که داریم
تنها با کیمیای عشق می توانیم به یاری هم برخیزیم
نیکوست که ثروتمند باشی وپرتوان
اما نیکو تر ان است که دوستت بدارند
همه چیز وهرانچه رادرک کردم
مدیون عشق ورزیدن یافتم
تمام وجودما
حاصل ان چیزی است که می اندیشیم
چگونه کسی می تواند بگریزد
وقتی وجودش اکنده ازنفرت است
وقتی در ذهن دایم تکرا می کند:
او از من سو استفاده کرد
اوبه من ازار رساند
اومرا شکست داد
اومال ومنالم یه یغما برد...
نفرت هر گز با نفرت پایان نمی یابد
نفرت تنها وتنهاتسلیم عشق خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:41  توسط ملیکا  | 

ماه من غصه نخور

ماه من غصه نخور سبک می شی بارون بياد

توی عاشقی بايد نترسيد از کم وزياد

ماه من غصه نخور خاطره هامون کودکن

توی اين قصه دلا يه وقتايی عروسکن

ماه من غصه نخور بازی زمين خوردن داره

کار دنيا همينه ؛ تولد و مردن داره

ماه من غصه نخور تاب بازی افتادن داره

زندگی شکستن و دوباره دل دادن داره

ماه من غصه نخور گلا ميان عيادتت

به نتيجه می رسه آخر يه روز عبادتت

ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخمای عاشقی آشنان مثل تو

ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه

اونی که غصه نداشته باشه ؛آدم نمی شه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:40  توسط ملیکا  | 

لاو

دوشت دارم هوارتا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:39  توسط ملیکا  | 

درویشش کن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:38  توسط ملیکا  | 

...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:37  توسط ملیکا  | 

لاو می..

cartier bracciale

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:23  توسط ملیکا  | 

غم ندیدنت

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه

 مشكل بي ستاره ها يه  كم ستاره چيدنه

 

اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه

 ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه

 

اين روزا سهم عاشقا حسرت و بي وفاييه

جرم تمومه عاشقا لذت آشناييه

 

اين روزا عادت گلا برگو بهونه كردنه

 كار چشاي آدما دلو ديوونه كردنه

 

اين روزا ديگه آدما تو قلب هم جا ندارن

 مردم ديگه تو دلاشون يه قطره دريا ندارن

 

اين روزا همه قصه ها قصه ي دل سوزوندنه

  خلاصه ي حرف همه پر زدن و نموندنه

 

چرا هر كسي  مي ياد آخر مي شه يه رفتني

 چرا تمومه چشماي بي قرار دارن مي بارن

 

چرا بايد دست من از دستاش جدا بشه

چرا جدايي بايد آخر قصه ها بشه

 

چقد سردي و غوغاست بين همه ي آدما

چقد قحطي و روياست بين همه ي آدما  بين همه ي آدما

 

تو ي دنيايي كه قلبا هركدوم يه جايي اسيره

 كاش به فكر اونا باشيم كه از اين زمونه سيرن

 

اونا كه تو قصر آهن تشنه ي يه جرعه يادن

 كاش كه دست كم نگيريم اين جور آدما زيادن

 

جنس دلا ي آدما اين روزا سختو سنگيه

  فقط توي نقاشيا دنيا قشنگو رنگيه

 

اين روزا اشكاي ما چاره ي بي قراريه

 تنها پناه آدما عكساي يادگاريه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:20  توسط ملیکا  | 

هستی من..

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت چشم براه تو میمونم با دلی پر از صداقت اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه اگه نقش قصه ها شی، مه روی قله ها شی بری و از من جدا شی، اگه باشی یا نباشی "نه فقط عاشقت هستم، مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم" اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن میگذرم از هرچه دارم، اگه باشی عاشق من اگه زنجیره به پاهام، اگه قفل و اگه صد بند میرسم هرجا که باشی، به تو و عشق تو سوگند اگه باشی تاجی بر سر، یا که از ذره ای کمتر دل من داغ تو داره، تا ابد تا روز آخر "نه فقط عاشقت هستم، مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم" اگه با یک قلب تبدار بشم از عشق تو بیمار یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ی دار اگه زندگیم فنا شه، طعمه ی خشم خدا شه یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی مهربون یا خودپرستی، هرچه هستی هرکه هستی "نه فقط عاشقت هستم، مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم" "نه فقط عاشقت هستم، مرحمی رو قلب خستم این تویی که می پرستم، تو بتی من بت پرستم"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:18  توسط ملیکا  | 

هستی من

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:18  توسط ملیکا  | 

آرام جانم

ناجی روزای سخت و درد من

همدم و محرم راز دل من

امشبم میخوام برات دعا کنم

اسمتو تا اسمون صدا کنم

از خدا میخوام که پیشم بمونی

گل خنده رو به لبهام بشونی

به ستاره ها میرم تا نزدیک خدا بشم

تا که یک بنده رو سیاه نشم

حرف عشق و میبرم به اسمون

با ستاره هاش میشم یه هم زبون

خورشید و رد میکنم تا صبح نشه

ماه و تو دست میگیرم تا گم نشه

شب عشق حیف که زود تموم بشه

قصه ماه و پری اینجوری نا تموم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:10  توسط ملیکا  | 

دورم از تو

اشک روی صورتم داره میریزه دونه دونه

آخه این دل من بی تو نمیتونه بمونه

توی دنیا هیچ کس حرف دلم و نمی خونه

شب شد بیا دوباره تا بسازیم با هم یه ستاره

نیمه شب شد تو دوباره اومدی به خوابم

اومدی از راه دور نشستی در کنارم

دوری و فاصله یاد تو رو میاره

دیگه بی طاقتم دلم آروم نداره

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:9  توسط ملیکا  | 

دلتنگی....

شک ندارم که تو هم می ایی


شک ندارم که تو هم دل تنگی

سرزمین غم و اندوه تو را می بینم

حزن و ناراحتی و رنج تو را می بینم

شرح حال دل نفرینی تو زود گذشت

روشنی نیست دگر در دل بی پروایت

شمع می اورم از دور برای دل تو

تا نباشد دگر ان قلب سیاهت تاریک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:7  توسط ملیکا  | 

فریاد دل..

یکی از ته دلم داد میزنه

یکی انگار منو فریاد میزنه

مثل اینکه برا من پیغام داره

قد یه دنیا دلش سئوال بی جواب داره

اون تو دستش یه شراب ناب داره

تو چشاش یه حرف بی جواب داره

انگاری خودش میدونه عاشقم

انگاری خوب میدونه من از بدی ها فارغم

شراب ناب گذاشت تو دست من

عشق و بی صدا گذاشت تو دل من

حلا دیگه عزیزم من عاشقم

حالا دیگه خود من یه قاصدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:6  توسط ملیکا  | 

ترا دگر گونه دوست می دارم
امشب دل کوچکم کوچک و کوچکتر شده بالهایم بسته است . می خواستم دلم را به وسعت دریا آبی

کنم تا که بال پرواز یابم وبه سوی آن نهایتی پر بزنم که دلم را دچار خود کرده !

عمری آواره و دربدره این حس ناشناخته بودم دیدار تو شروع تمام فصول زندگی ام می باشد . جزء جزء

وجودم سرشار این حس ناشناخته و ناب شده .

اگر بگویم از آن زمان تورا عاشقانه صدا می زنم دروغ نگفته ام .

اگر بگویم درون قلبم غوغا میکنی دروغ نگفته ام .

اگر بگویم میان باورهایم آغوش باز کرده ای دروغ نگفته ام .

اگر بگویم از آرامش و از زندگی بدون حضور تو بیزارم دروغ نگفته ام .

اگر بگویم اشکهایم را بیشتر از لبخندم دوست می دارم دروغ نگفته ام

اگر بگویم ...

باورم کن دروغ نمی گویم .

تو را لابه لای نوشته هایی که می نویسم اما برای تو نیستند می بینم !

حسادت قشنگت که دربرابر غفلت من جوانه می زند را می بینم

چگونه است که می بینمت اما هنوز دلم برایت تنگ است ؟

برای آنچه در وجودم نهاده ای سپاس

عزیزمن ! بدان تو را دگر گونه دوست می دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:3  توسط ملیکا  | 

من بی تو...


در ره عشقت ای صنم ، شیفته بلا منم

چند مغایرت کنی با غمت آشنا منم

پرده به روی بسته ای ، زلف به هم شکسته ای

از همه خلق رسته ای ، از همگان جدا منم

شیر تویی شکر تویی ، شاخه تویی ثمر تویی

شمس تویی قمر تویی ، ذره منم هبا منم

نور تویی تتق تویی ، ماه تویی افق تویی

خوان مرا قنق تویی ، شاخه هندوا منم

نخل تویی رطب تویی ، لعبت نوش لب تویی

خواجه با ادب تویی ، بنده بی حیا منم

من زیم و تو نیم نم ، نی زکم و زبیش هم

چون به تو متصل شدم ، بی حدو انتها منم

شاهد شوخ دلربا ، گفت به سوی من بیا

رسته ز کبر و از ریا مظهر کبریا منم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:1  توسط ملیکا  | 

بیقرارم بیقرارم بیقرارم

سرزمستی می پرستی برندارم



دلتنگ توام ، دلتنگ آن لحظه های شیرین وصال .

چشمانم را می بندم تا فاصله ها کم شوند

و خود را نزدیک تر از همیشه به تو حس کنم .

و اینک خود را می بینم که روبروی تو ایستاده .

دستانی که برای آغوش تو باز شده اند و چشمانی از همیشه خیس تر ...

یاد اولین نگاه به تو قلبم را مالامال از عشق می کند

تو با آن عظمت بی نهایتت

من محو جمال زیبایت

یادت هست لحظه سخت جدایی ؟؟؟

برای دل کندن از خانه ات مرا

 با پای خسته به این سو و آن سو می کشاندی !

خوب آزمودی این بنده عاصی را !

چون دل کندنی در کار نبود

 که هر چه بود جان بود آن هم سخت !

برای بازگشت دوباره سوی تو تمامی وجودم را گرو نهاده ام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 16:59  توسط ملیکا  |