تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

تنهاییها

ماه من

 

پيشم بمون

چشماي تو براي من عالم زندگانيه

رنگ چشات براي من اميد زندگانيه

 من ميميرم اگه تو پيشم نموني

 رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني

 چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت

بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟

اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس

 دق ميكنم اگه نياي من ميميرم

 گوشه قفسواي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود

عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود

 من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون

 پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:18  توسط ملیکا  | 

...

شبِ یلدا


یه شبِ خیسِ خزونىیه شبِ زردِ گلایل

شبِ رقصیدنِ شبنمرو تنِ مخملىِ گُل

 

شبِ امتدادِ مهتابشبِ )گیس‏بلندِ( یلدا

منو مى‏بره به قصه منو مى‏بره به رویا

 

تو عبور تُردِ لحظه مى‏شنوم صداى پاتُ

مى‏شنوم طنینِ سبزِانتشارِ خنده‏هاتُ

 

تو فراوونىِ حیرتمنو آینه و تماشا

پشتِ این شبِ طلایىشبِ طولانى یلدا

 

شبِ رقصِ لحظه در نورشبِ شادى و شبِ شور

شبِ پیچیدنِ خواهش روى شاخه‏هاى انگور

 

وقتِ آینه‏بازى شمع وقتِ دلتنگى بارون

شبِ ایرونى خنده توى چله‏ى زمستون

 

شبِ خاطراتِ مادراز گذشته و قدیما

خاطراتِ تلخ و شیریندیروزاى مثل فردا

 

شبِ قُل‏قُل سماورعطرِ گُل تو خوابِ چایى

شبِ وَررفتن من باضبط صوتِ پیرِ دایى

 

شبِ خوابیدنِ پاییزتوى ذهنیتِ باغچه

شبِ برداشتنِ حافظاز رو شونه‏هاى طاقچه

 

شبِ لو رفتن اسرارشبِ رازاى نهفته

شبِ چیزایى  که باباتا حالا به ما نگفته


من تو این شبِ حنایىدل میدم به رقصِ بارونبا خیالِ تو مى‏چرخمتوى حیرتِ خیابون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:16  توسط ملیکا  | 

عزیزمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:4  توسط ملیکا  | 

نازنینم

وقتی کسی رو دوست داری
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جونتو فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی

حاضری به خاطرش داد بزنی,به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی,حتی رو برگ زندگی

هر چی دوست نداشت به خاطر رها کنی

حسابتو,حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری حرف قانون رو ساده بذاری زیر پات

به حرف اون گوش بکنی و به حرف با قلب وفات

وقتی بشینه به دلت از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته اسمشو وقتی میبری

حاضری جونتو بدی یه خار تو دستاش نره

حتی یه ذره گرد و غبار تو معبد چشماش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

حاضری هر چی بشنوی حتی اگر سرزنشه

به خاطر کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی کوش بکنی

وقتی کسی رو دوست داری,صاحب کلی ثروتی

نذار از دستت بره این گنجه قیمتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:49  توسط ملیکا  | 

بهانه..

کارت پستال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:47  توسط ملیکا  | 

محبوب من.

کارت پستال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:47  توسط ملیکا  | 

دونه انار من..

کارت پستال

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:41  توسط ملیکا  | 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:36  توسط ملیکا  | 

فراق

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:31  توسط ملیکا  | 

یا علی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:24  توسط ملیکا  | 

نکنه گله...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 0:24  توسط ملیکا  | 

منو درگیر خودت کن...

منو درگیر خودت کن

تا جهانم زیرو روشه

تا سکوت هر شب من

با هجومت روبرو شه

بی هوا بدون مقصد

سمت طوفان تو میرم

منو درگیر خودت کن

تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم

مثل هرروز و همیشه

هرشب حافظه ی من

پر تصویر تو میشه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر توام

چشماتو از من برندار

من مات تصویر توام

تو همین جایی همیشه

باتو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا

تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز

من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن

تا تورو یادم بیارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:10  توسط ملیکا  | 

مهربونم

ضربان قلبت نمیدانم شاید نفسهای مرا میشمارد

قلب تو شاید کلبه من شود ، شاید کلبه من باشد

من قلب تو را با تکه تکه قلب خود آذین میکنم

در آستانه قلب تو سجده میکنم

میخواهم آرام سر بر سینه ات بگذارم

میخواهم صدای طپش قلبت مرا به خوابی آرام و رویائی فرو برد

با نگاهت در سکوتی لغزان غوطه ور شوم

ولی اگر چنین شود و قلب کوچک تو کلبه من شود........

اری

میخواهمت

میخواهمت با دلم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:8  توسط ملیکا  | 

آروم رو شونه هام بخواب

سرتو بذار رو شونمو

آروم بخواب گل بهار

من پیشتم تا خود صبح

چشماتو آروم هم بذار

 

اونقده بیدار می مونم

تا وقتی خوابت ببره

وقتی می خوابی رویا هم

ناز نگاتو می خره

 

کابوسو زندون می کنم

خواب بدو می سوزونم

مثل یه گنجیشک کوچیک

آروم بخواب مهربونم

 

دستت تو دستای منٍ

عزیز خوب نازنین

چشماتو آروم هم بذار

رو شاپر ابرا شین

 

تا صبح برات شعرو غزل

لالایی عشق می خونم

چشماتو آروم هم بذار

من اینجا بیدار میمونم

 

حافظ خواب تو می شیم

منو خدای خوب دل

چشماتو فردا میبینم

خوب بخوابی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:7  توسط ملیکا  | 

واسه من عبادتی

هر روز که از نو میگذره

عشقم به تو بیشتر میشه

باور کن که دیوونتم

دیوونه عین همیشه

فقط تو پاره ی تنی

به حرمت اشکم قسم

بی تو میون عالمی

غریبمو یه بی کسم

سکوت خستمو ببین

ببین بی تو چه کم شدم

همساییه ی سقوطمو

تنها رفیق غم شدم

صحبت راه دور که نیست

بحث دو پای خستمه

شاکی غصه نیستم

نقد دل شکستمه

لوپ کلام ای با وفا

بی چک و چونه چاکرم

واسه فدای تو شدن

منکه همیشه حاضرم

دوس داشتنت مقدسه

واسه همین دوست دارم

شیرین ترین عبادتی

امید روز آخرم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:2  توسط ملیکا  | 

ماه من دونه انارم


فقط مي خوام تو چشم تو نگاه کنم


دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم


رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن


من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن


چرا مي خواي اشک منو در بياري


عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري


اگه بري چشماي من گريـــون ميشه


دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه


دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم


هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم

مي سپارمت دست خداي مهربــون

خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون

رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن

من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 3:0  توسط ملیکا  | 

نازنینم

 

سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه

سفر کردم که از عشقت جدا شم

دلم می خواست دگر عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده، ای وای

دل دیوونمو سوزونده ای دل

هنوزم عاشقم، دنیای دردم

مثل پروانه ها دورت می گردم



سفر کردم که از یادم بری، دیدم نمیشه

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن، یه بی بال و پرم کرد

نرفت از یاد من عشق، سفر عاشق ترم کرد

هموز پیش مرگتم من، بمیرم تا نمیری

خوشم با خاطراتم، اینو از من نگیری



دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه فقط چشمم تو رو دید

نشو با من غریبه مثل نا مهربونها

بلا گردون چشمهات زمین و آسمونها

می خواهم برگردم اما می ترسم، می ترسم، بگی حرفی ندارم

بگی عشقی نمونده، می ترسم بری تنهام بزاری

تو رو دیدم تو بارون، دل دریا تو بودی

تو موج سبز سبزه، تو صحرا تو بودی

مگه میشه ندیدت، تو مهتاب شبونه

مگه میشه نخوندت، تو شعر عاشقونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 21:19  توسط ملیکا  | 

چه سخت روزگار من دیگه جلوی رسوایی چشامو نمیتونم بگیرم

اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من


هر چه شکست بنویس به پای گریه های من


نگو تمومه طاقتت نمونده روز راحتت


نگاه با صداقتت غنیمته برای من


آینه و شمعدون نمی خوام من لب خندون نمی خوام


هر چی که خندس واسه تو هر چی غمه برای من


بخند و از خنده بگو از غم بازنده بگو


عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من


عشق منو می خوای چی کارعذر و بهونه کم بیار

 

دوس ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:26  توسط ملیکا  | 

ای خدا ای خدا..

نمیاد........... اونیکه دلم میخواد

نمیاد اونیکه رفته به باد

نمیاد اونیکه عمره منه

نمیاد اونیکه دل میبره

دوباره دلم می خواد ببینمش

سرم رو روی شونش بزارم

از چشمام قطره اشکی نمیاد

نکنه دیگه دوستش ندارم

کاش میشد عشقمو باور بکنه

اونیکه منو هیچ وقت نمی خواست

نمیاد دیگه هیچ وقت نمیاد

نمیاد اونیکه تموم عمرمه

نمیاد اونیکه منو نمیخواد

شعر من زمزمه ی یک خواهشه

ارزوم دیدن روی ماهشه

میون غربت این فاصله ها

قلب من همیشه چشم براهشه

دوباره دلم میخواد ببینمش سرم رو روی شونش بزارم

از چشام دیگه اشکی نمیاد نکنه دیگه دوستش ندارم

نمیاد  اونیکه دلم میخواد نمیاد نه اون نمیاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:12  توسط ملیکا  | 

آرام جانم ...

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر انگه که دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب بگیرو پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بدانکه دل من با دل توست...... و همین نزدیکیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 17:11  توسط ملیکا  | 

دعا کن عشق من همین روزا بمیرم..

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من غم که به پات بریزم
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست می دونم خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره هامون توعزیز تر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمی موندم
واست اینهمه ترانه از ته دل نمی خوندم
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب می شی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرم نفسامی که هنوزی
تو رو محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:40  توسط ملیکا  | 

بی تو زندگیم مثل قفس ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:39  توسط ملیکا  | 

خواب چشماتو دیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:38  توسط ملیکا  | 

مرا اینگونه باور کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:37  توسط ملیکا  | 

میم من..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:35  توسط ملیکا  | 

تقدیر منو تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:35  توسط ملیکا  | 

میمیرم برات..

می میرم برات

نمی دونستی که می میرم بی تو بدونه چشات

رفتی از برم                 

تو که می دونستی که دلم بسته به ساز صدات

آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات    می میرم برات

 عاشقم هنوز نمی خواستی و بمونی و بسوزی به ساز دلم

می گی من می رم

تو می خواستی بری تا فردا ها گل خوشگلم

برو را هی نیست تا فرداها از آب وگِلم 

سفرت بخیر اگه می ری از اینجا تک و تنها تا یک شهر دور

برو که رفتن بدونه ما می رسه به یه دنیا نور

برو که رفتن بدونه ما می رسه به یه دنیا نور، به یه دنیا نور

سفرت بخیر برو گر شکستی زمن می تونی دوباره بساز

از دلی شکسته نا امید وخسته بکن باز غروب

تا باز هم غروب

نمی خوام بیای  نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی

نمی خوام ازت

نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی

آرزوم بشی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:34  توسط ملیکا  | 

چه کنم با نبودت..

ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

 هر جا که پا می زارم تو را اونجا می بینم

یاد تو هر جا که باشم با منه

 داره عمر منو آتیش میزنه

تو برام خورشید بودی تویه این دنیای سرد

گونه های خیسمو دستهای تو پاک می کرد

حالا اون دستها کجاست؟اون دو تا دستهای خوب

چرا بی صدا شده لب غصه های تو

آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده

انگار از اون بالاها

گریه هامو ندیده

یاد تو هر جا که باشم با منه

 داره عمر منو آتیش میزنه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:59  توسط ملیکا  | 

دلم گرفت ای هم نفس..

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده کاری بکن

اون که رفته دیگه رفته

هیچ وقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:58  توسط ملیکا  | 

خدایا صبرم بده

وقتی دستام تو دستاته

می شینه عطرت

تو قلبم

میگیره  وقتی نباشی

 همه چی بی رنگ و معنا

وقتی خیرم تو چشمات

واسه من مثل یه گنجه

بودنت پایان رنج

میمیرم از من اگه یه روز دلت برنجه

 

 تو آغوش منو من تو اغوش خدا

بی تو نه ستاره و نه قصه و  شعر و صدا

دسته تو دستمه

انگاری دنیا با منه

اسمون و دریاو لحظه ی رویا با منه

مگه میشه بی تو موند  مگه میشه بی تو نوشت

تویی که همسفر جاده ی سخت سرنوشت

میمونیم تا اخرش با هم واز هم می خونیم

فاصله ی دریا هم باشه ما عاشق می مونیم

وقتی که دستهات تو دستامه

می شینه عطرت تو قلبم

میمیرم وقتی نباشی

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:58  توسط ملیکا  | 

برام دعا کن همین روزا بمیرم

برام دعا کن عشق من همین روزا بمیرم

آخه دارم از رفتنت بد جوری گر می گیرم

دعا کنم که این نفس تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقه ت چی تا سحر کشیده

این آخرین بار عزیز دستهامو محکمتر بگیر

اخه تو که داری میری به من نگو بمون نمیر

اگه یه روز برگشتی و گفتن فلانی مرده

بدون که زیر خاکسترحس نگاتو برده

گریه نکن برای من قسمت ما همین

دستهامو محکمتر بگیر

 لحظه ی اخر اینه لحظه ی اخرینه

این آخرین بار عزیز دستهامو محکمتر بگیر

دستهامو محکمتر بگیر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:56  توسط ملیکا  | 

یادت نره..

دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته

 هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری

 یه حنجره پر از غزل تو غیبته تو ساکته

تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی

 برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی

 قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی

 تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته

دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته

 فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه

 دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه

هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه

وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه

هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:0  توسط ملیکا  | 

دستانت را..

و من دستهايت را می خوا هم

ان دستان نيرومند


    همانها که تنم را ميکشيد آرام در آغوش

    دلم خواهان آن دستان پر مهرند


 

نميدانم تو هم اينگونه ميخواهی؟

   چرا من خوب ميدانم تو هم چون بي قراريهاي من


 

         به دور از دستانم نميماني

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:58  توسط ملیکا  | 

قاصدک چه خبر؟

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

ازکجا وزکه خبر آوردی؟


خوش خبر باش اما

گرد بام و درمن

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه زیاری نه زدیار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی باکس

برو آنجا که تورا منتظرند

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصدک تجربه های همه تلخ

با دلم میگوید

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک! هان...آخر

ای وای!!!

راستی آیا رفتی با باد !؟

با توام آی!!!

کجا رفتی؟

آی!!!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمیبندم خردک شوری هست هنوز؟

قاصدک

ابرها همه عالم شب و روز

دردلم میگریند

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:55  توسط ملیکا  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:53  توسط ملیکا  | 

....

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

اگر جواني عاشق شد چه كند؟

 من هم زير آن نوشتم:

بايد صبر كند براي باردوم كه از آنجا گذر كردم

 زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست،

 براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.

انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.ا

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط ملیکا  | 

خدایا تنهایش نزار...

کاش...............

گاهي آرزو مي کنم...

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز

 آرزوي ديدن يک لحظه فقط يک لحظه

 از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 تا امروز چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم

تا امروز با خود نگويم " آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي

 تا که امروز با خود نگويم " من که مي دونم چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:49  توسط ملیکا  | 

وایسا دنیا...

کاش میشدکاش میشد عشق را تفسیر کرد. خواب چشمان تو را تعبیر کرد.


کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد . کاش

میشد همچو باران بی دریغ لحظه های سبز را تقدیر کرد . کاش

میشد عشق را با تمام وسعتش تکثیر کرد. کاش میشد اشک را

تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد . کاش میشد از میان لحظه ها

لحظه دیدار را نزدیک کرد. کاش میشد .............

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:47  توسط ملیکا  | 

نازنینم مرا یاد کن..

بی تو بهار تکرار غریبانه ی پائیز است.برای این خرسندم که در


سرزمینی زندگی میکنم که نفس پاک تو آنرا عطر آگین ساخته

است.بهترینم هنگامیکه کبوتر پر شکسته در آشیانه از غم مینالد

هنگامیکه بلبل افسرده از جور خزان به یاد گل بر زمین بوسه میزند

هنگامیکه آخرین برگ پائیزی نقش بر زمین میشود

آن هنگام مرا یاد کن...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:45  توسط ملیکا  | 

دست تقدیر..

روز وشبم را انتظار تو پر کرده است.هر لحظه در این پندارم که لحظه ی


بعد لحظه ی دیدار است.شنیدن آوای خوش ات برایم شده است آرزویی

که هر روز بیشتر رنگ محال میگیرد. بر این گمان بودم که همراه داشتنت

محال نیست. اما امروز از دور دیدنت هم آرزویی دست نیافتنی شده است

نمیدانم چنین جدا افتادنمان را سبب چه بود. نمیدانم کدام شخص یا کدام

چیز را عامل بدانم در غریب ماندنم.در غریب ماندنت.در تنها افتادنم در تنها

افتادنت. اما این را خوب میدانم که من و تو بی تقصیریم!

من تو اسیر تقدیریم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:44  توسط ملیکا  | 

دستهای پاکت را میبوسم..

آن قدر که با نامت می گریم! دلتنگی ... انتظار... من... من غریب تر از

همیشه ام عشق من. تو که خوب می دانستی که همه تنها آشنایی

را به یدک می کشند و تو آشنای منی . تو که می دانستی هر نفسم

با نفست بیرون میاد. تو... یادت نمی آید عشق من ؟ یادت هست در

آغوشم کشیدی که من همه کس توام! من برای تو ...برای تو که همه

کس منی . برای تو که همه ی دنیای ساده و کودکانه ی منی دلتنگم.

من برای چشمانی دلتنگم که روزهاست رهایم کرده اند.من برای

دست هایی دلتنگم که روزهاست......

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:43  توسط ملیکا  | 

قلب پر اندوه م...

دلم گرفته مثل آسمانی که پر از ابر است. شب بارانی شب ظلمت


شب سکوت شب تنهایی . پنجره ها همه بسته اند مثل تمام امیدهای

راه خیالم چشمهایم لبریز اشکند. قلبم لبریز اندوه. سنگینی بهت سکوت

همه غمهای عالم به یکباره به قلبم هجوم آورده اند و دیوارهایی که مثل

حصار زندان دور و برم را گرفته اند. قلب من کویری شده خشک آسمان

هم بغض کرده نمی بارد بر من . ببار ای ابر دلم گرفته ودیده ام نمی بارد

چه سخت است در خویش گریستن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:41  توسط ملیکا  | 

با من بمان..

وقتی که تو هستی تا لحظه ای که یاد تو در خاطر من جاریست!


تا زمانیکه دستهای گرمت دستای خسته ی منه! تا وقتی که نگاهت

تنها پناهگاه و تکیه گاه نگاه سرگردان منه! تا زمانی که تو همسفر جاده

زندگی من هستی! تا وقتی که شونه های تو امن ترین جای دنیاست

برای من! من زنده هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:40  توسط ملیکا  | 

خنده ی من از گریه غم انگیز تر است

فرياد مي زنم ،


من چهره ام گرفته !


من قايقم نشسته به خشکي !


مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،


يک دست بي صداست ،


من ، دست من کمک ز دست شما مي کند طلب،


فرياد من شکسته اگر در گلو ، وگر


فرياد من رسا ،


من از براي راه خلاص خود و شما،


فرياد مي زنم ، فرياد مي زنم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 10:39  توسط ملیکا  | 

تو بگو..

چه بگویم از تو؟

تو که همچون مهتاب به شب تیره من می تابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو که همچون باران به ترکهای کویر دل من می باری

تو همان پنجره ای که به هنگام غروب

به دل خسته من باز شده

یا همان آهنگی که به آن نغمه من ساز شده

تو همان عطر خوش شب بویی

که نفسهای مرا تازگی می بخشد

تو همان روح بهاری که تن سرد زمستان مرا زندگی می بخشد

چه بگویم از تو؟

تو همه کودکی ساده دیروز منی تو همه روز منی

که تو امروز منی

چه بگویم از تو؟

از تو که چون رمزی و دلم مدتهاست در پی حل معمای تو است

چه بگویم از تو؟

تو همان همهمه احساسی که دل تنگ مرا آشفته

تو همان نبض زمانی که نفسهای مرا می شمرد

تو همان خلوت نابی که تو آرامش خوابی

چه بگویم؟ تو بگو

تو بهترین ترانه ای که تا کنون سروده ام

تو همان چک چک شعری به زبان دل من

چه بگویم از تو؟

شعر من قادر نیست که تو را وصف کند

تو خود از خویش بگو

چه بگویم؟ تو بگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:52  توسط ملیکا  | 

ماه شب چهارده...م

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:50  توسط ملیکا  | 

دل من آرام بگیر

دلم برای کسی تنگ است.کسی که خالی وجودم را از خود پر



میکرد .و پری دلم را با وجود خود خالی.دلم برای کسی تنگ



است .کسی که اکنون نیست.کسی که بی من ماند.دلم برای



کسی تنگ است.کسی که بیاید.و به هر رفتنی پایان دهد.کسی



که امد..رفت و پایان داد.دلم برای کسی تنگ است که



چشمهای قشنگش را به عمق ابی دریا می دوخت.همانگونه که به



من چشم می دوخت...کسی که...کسی که من همیشه دلم برایش

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:39  توسط ملیکا  | 

نگو نه...

نه ... !

مگو

مگو كه دوست داشتنت اشتباه است

مگو اين راهي كه مي روم پاياني ندارد

نه !

قبول ندارم

يادت مي آيد ...؟

روزي در امتداد همين جاده ها

روي سنگفرش همين فاصله ها

يكدگر را يافتيم

و شبي ماه مرا و تو را در آسمان آبي خدا پيوند داد

و همين ماه

شبي براي دل تنگيمان گريه كرد



نه

مگو كه تنهايم گذاشته اي

دل كندن از جاده برايم سخت است

آری

همان جاده اي كه از دوري چشمانت سرودم

از دوري لبخند مهربانت ...



اگر دوست داشتنت اشتباه است

من اين اشتباه را دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:38  توسط ملیکا  | 

هستی من...

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم
در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری
کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر
شانه هايت بگذارم ...
از عشق تو ... از داشتن تو
اشک شوق ريزم...
منتظر لحظه ای هستم ...
لحظه ای مقدس ...
منتظر لحظه ی پيوند
که تو را در اغوش گيرم
بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ...
و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم
آری من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:37  توسط ملیکا  | 

بدون تو کم میارم...

از صمیم قلب دوستت دارم
.... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد
حتی اگر مرا از یاد ببری
و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که دوستت دارم
دیوانه وار عاشقت شدم...
چرا که مهربانی را در تو دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی..
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم.....
نه تو از عشق من دست می کشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود..
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است...
و اگر با مژگانت اشاره ای کنی....
فرسنگها...را خواهم پیمود....
چرا که شب عشق بسیار طولانی ست...
و قلبم در آرزوی تو می سوزد....
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی.....
خورشید وجودم پنهان می گردد.....
ابر های غم و اندوه مرا در بر می گیرد....
و به دنیای غریبی می برند....
همیشه در قلبم حضور داری....
عشقت زندگیم را گلباران کرده است..
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز در کنارت طی کرده ام

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:35  توسط ملیکا  |