نازنینم...

تنهاییها
بغض
چی بگم از کجا بگم
دردمو با کیا بگم
بهتره که دم نزنم
حرفی ازعشقم نزنم
ازعشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود
بغض نشسته تو گلوم
وقتی نشستی رو به روم
من از خودم چرا بگم
می خوام از اون چشا بگم
خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو
دل از زمونه می کنم
حرف دلم رو می زنم
چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات
چشم تو خوابم می کنه
مست و خرابم می کنه
وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من
بذار چشات دل ببره
این جوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن
چشمای سر سپردمو
میشه فراموش کنم
خاطره های مردمو
تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سرزنش نکن از پسشون برنمیام
پیر شدم تو این قفس یه کم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاست جوونیامو پس بده
فکر نمیکردم بذاری زارو زمین گیر بشم
فکر نمیکردم که یه روز این جوری تحقیر بشم
اون همه که دلم برات به آب وآتیش زده بود
حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود
دلش نخواست و نمی خواد یه روز به حرفام برسه
شاید می خواد رقیب من به آرزوهام برسه
پسند من تو هستی که این همه بخت من سیاست
دلبر خود پسند من قله ی خوشبختی کجاست
ازت میخواستم بمونی بهت می گفتم که نری
این روزا نیستی اما باز به پات می افتم که نری
تو فکرتم اما دلم
هی میگه فکرشم نکن
یه کم به فکر تو نبود
پس دیگه فکرشم نکن
عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ماتحب از یك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت شورعشق گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن از برایش قلب خود تقدیم كن

الو سلام
منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو
دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...
تا خدا خداست...
ناز
تو ناز می کنی/من ناز می کشم
این منطق کیه
انگار که پیش تو/فرقی نمی کنه
کی عاشق کیه
روح تو مریمه/چشم تو نر گسه
دست تو نسترن
روح تو/دست تو/چشم تو/عشق من
گلخونه ی منه
وقتی که خاطر غمگین تو هنوز
تو خونه ی منه
یعنی که بار غم/بی تو شبانه روز
رو شونه ی منه
غمبار عشقتو رو دوش می کشم
پا پس نمی کشم
با این خیال پوچ که چشم های تو
دیوونه ی منه
تو که نیستی
تو که نیستی غم غربت با منه/همیشه یه دنیا حسرت با منه
تو که نیستی روزا با شب یکی ان/هر دوشون تاریکن و تاریکی ان
با تو ماهو همه جا می بینم/حتی خورشیدو شبا می بینم
بی تو این دنیا که تو چنگ منه/دیگه چنگی به دلم نمی زنه
می دونستی پیش تو گیره دلم/می دونستی بری می میره دلم
ای دل صاب مرده
باز تو را خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده
دارم از این همه گریه آب میشم/رو سر دنیا دارم خراب میشم
خیلی مایوسه دلم یه کاری کن/داره می پوسه دلم یه کاری کن
غم و غصه شده حق دل من/به همینا مستحقه دل من
دلی که بی تو بتونه دل باشه
به خدا بهتره زیر گل باشه
دارم از درد غریبی اب میشم
رو سرخودم دارم خراب میشم
بی تو مهتاب شبی
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
تنها دل تو نيست كه چون ما شكسته است
اين كاسه كوزه بر سردنيا شكسته است
از من يكي مپرس كجاي دلم شكست
يكجا دو جا كه نيست صد جا شكسته است
از بس كه ذره ذره دلم را شكسته اند
حسرت برم به آنكه به يكجا شكسته است
هرگز كسي به بي كسي ما نميرسد
ما را كسي كه داده تسلي شكسته است
ديگر چگونه با دل خود درد دل كنيم
ظالم تمام آينه ها را شكسته است
غمها چه بيدريغ فراموش ميشوند
گويي تمام دست وقلمها شكسته است
به نام خدا
درباره عشق
اگر عشق بخواندت پيرو باش.
هرچند كه راهش دشوار است و پرنشيب .
و اگر بال گشايدت بر او رام شو ؛
هرچند تيغي كه بر پرهايش نهفته است ، بر تو زخم تواند زد.
و اگر با تو سخن گويد باورش بدار ؛
هرچند كه آوايش روياهايت را تواند شكست ،
همچنان سرد باد شمال كه گلستان را مي پژمرد .
زيرا كه عشق هم تو را عزت دهد و هم خوار مي دارد .
و در همان دم كه تو را مي بالاند ، شاخه هايت را نيز هرس مي كند .
حتي در لحظه هايي كه بر بلنداي تو مي خيزد؛
لطيف ترين شاخه هايت را نيز كه در زير آفتاب مي لرزند ؛ مي نوازد
هم مي تواند به ريشه هايت بخزد و چنگالشان را از زمين سست كند .
عشق تو را چون يك دسته گندم در آغوش مي كشد ؛
و مي كوبدت تا پوسته ات را جدا كند ؛
و مي پالايدت تا سبويت را دور كند ؛
و مي سايدت تا سفيدت كند .
و سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد ؛
تا از تو سپند ناني شود براي ميهماني مقدس خداوند .
عشق همه اينها را بر تو روا مي دارد تا تو به راز دل خويش آگاه شوي !
و اين آگاهي ؛ خود پاره اي از هسته زندگيت خواهد شد .
و اگر تو در بيمناكي خويش ، فقط خواهان راحتي عشق و شادي مهر باشي ؛
آنگاه بهتر است كه تو برهنگي خويش را بپوشاني ؛
و از ميدان خرمن كوبي عشق بيرون روي ...
بروي ! بروي به جهاني بي فصل ؛ تا بتواني بخندي; !
ولي نه با خنده هاي خود . و بگريي !
ولي نه با همه اشكهاي خود ...
و اگر تو را در عاشقي ، خواهشهايي نيز هست ؛
آنگاه چنين بخواه ؛
آب شو و به راه بيفت ؛ چون جويباري كه در شب ترانه مي خواند .
و بدان كه مهر بسيرا درد به همراه است .
زخم عشق را به جان خريدار باش .
خونت را با گشاده رويي و شادماني بريز.
بامدادان چنان بيدار شو ؛ گويي كه قلبت بال درآورده است .
و سپاس گوي باش روز ديگري را براي مهرورزي ...
مداد رنگي هايت كه تمام شد
ازمدرسه فرار كن
تا در يكي از كوچه هاي كودكي ات
وقتي خود را به خواب مي زني
همكلاسي ات را بيابي
همان كه هميشه
ازتو در نقش ((هملت )) طرح مي زد
و به جاي امضا مي نوشت :
((كسي كه راه دريا را خوب مي داند ))...
هميشه خوشم كه هستي ،با من ،بي ريا
كاش مثل آفتاب
هرروز سايه ات را دور مي زدم
و شب
با تقسيم خستگي هايت
روي پلكان طلايي نگاهت
تشييع مي شدم ...
((كسي كه راه دريا را خوب مي داند)).
من به دیروز نمی اندیشم
به همه آنچه که دادم بر باد و به آنی که نباید میشد و بر آنی که گذشت.... وبه آن دل که سپردم یا سپردند به من... و............ به هر کس که دلم را سوزاند یا دلش سوزاندم پشت سر نیست به جز حسرت دور کوله بارم همه درد است و دریغ هیچ کس با من نیست...
در نگاهت چیزیست
که نمی دانم چیست
مثل بوی نم بعد از باران
مثل ارامش بعد از یک درد
مثل پیدا شدن واژه ی گم کرده یک شعر بلند ناقص
من به ان محتاجم ...
و هنوز مثل ان لحظه ی خوب اغاز
من به خود می گویم:
که هزاران سال است می شناسم او را ...
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
*** جای ِ خالی ِ زندگی ***
یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته،
یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ،
هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!
دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است .
صدایی نیست ، مأوایی نیست ،
حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،
کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛
از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را،
جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است
در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم،
وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ،
چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را
بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی،
فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ،
شاید اگر جای تو بودم ؛
طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛
بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی،
تا بدانی که چقدر دوستت دارم... .
روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم
اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!
این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ،
دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند
اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند
من وتو با هميم اما دلامون خيلي دوره
هميشه بين ما ديوار صد رنگ غروره
نداريم هيچ کدوم حرفي که بازم تازه باشه
چراغ خنده هامون خيلي وقته سوت و کوره
من وتو،من وتو ،من وتو
هم صداي بي صداييم با هم و از هم جداييم
خسته از اين قصه ها ييم هم صداي بي صداييم
نشستيم خيلي شب ها قصه گفتيم از قديما
يه عمره وعده ها رو داديم و حرف ها رو گفتيم
ديگه هيچي نمي مونه براي گفتن ما
گلاي سرخمون پوسيده موندن توي باغچه
ديگه افتاده از پا ساعت پير رو طاقچه
گلاي قالي رنگ زرد پاييزي گرفتن
اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من
به شيشه گفتم دوستت دارم ، شيشه شکست ..
به گل گفتم دوستت دارم ، گل پژمرد ..
به دريا گفتم دوستت دارم ، دريا خشکيد ...
حالا به تو ميگم دوستت دارم
(هواي خودتو داشته باش)!!!!
ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه،
اما می تونیم بهش یاد بدیم که
لبه های تیزش دست اونی رو که دلمون رو شکسته، نبره!
هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب
اگه دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار بردار
اما چه فایده جای میخ رو دیوار مونده!
يكي دسته گل براش دل خوشيه
يكي عادتش برادر كشيه
يكي زاغ مردمو چوب مي زنه
يكي از داغ دلش جون مي كنه
يه نفر خوابه رو تخت نقره كوب
يكي حيرون روي درياي جنوب
يكي زندگي رو زيبا مي بينه
يكي اما خودشو تنهاي تنها مي بينه
شکسپیر می گه: ((کسی را که دوست داری،
ازش بگذر،
اگه قسمت تو باشه بر می گرده،
اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده،پس همون بهتر که رفت.))
سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی،
سعی کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی،
چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد!
(روزهای سرد تنهایی )
وقتی ترانه ی باران باصدای گریه هایم هم نوا می شود,وقتی آسمان گرمای
آفتابش راازمن دریغ می کند,وقتی ماه روشناییش را ازمن پنهان می کند,
آنگاه قلبم باتمام تپش هایش تورا صدا می کند وتومثل همیشه مهربانیت
را برذره ذره ی وجودم دریغ می کنی.....
شاید باورنکنی,ازمن فقط همین کلمات که با شوق به سوی تو پر می کشد
باقی می ماند وصفحاتی که هیچ گاه آخرین حرفهایم رابه تو نمی تواند بگوید.
شاید باور نکنی ,اما دوست دارم مدام برایت بنویسم.
بعضی وقتها که کلمات را گم می کنم دوست دارم,دشتها ,دریاها,کوهها,
جنگلها,ستاره ها و هر چه در کائنات هست همه وهمه کلمه شوند تا
بهتر بنویسم.می دانم که خسته ای اما دوست دارم اجازه دهی کلماتم
دمی روبرویت بنشینند و نگاهت کنند تا به حقیقت این جمله درآیی
که میگوید:
( مرا از یاد خواهی برد , نمی دانم ؟
ولی می دانم از یادم نخواهی رفت.....)
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
این مباد
که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
ببین که لحظه بی تو چقدر سرد و سیاهست ببین ببین که دل من هنوز چشم به راهست
ببین که بعد تو هر آن ، اسیر دست زمانم ببین که بی تو چه بی وقت رسیده فصل خزانم
ببین که چشم به راهم به انتظار تو مانده ببین که عشق تو هوش ز سرم چگونده پرانده
ببین هوای نگاهم به دست ابر سیاهست ببین که بی تو جهانم چگونه غرق گناهست
بیا که بی تو دل من هنوزغرق غروبست بیا که آمدن تو پر از دقایق خوبست
نشسته بر سر راهت هزار چلچله، آواز بیا که از قدم تو شود بهار من آغاز
با توام ، تویی که ندیدمت اندکی....
تو که از پس ابرهای تو در توی وهم آلود آمدی
تو که ستاره قطبی آسمان دلم شدی
تو که در طلوع خورشید زندگیم روح صبح شدی
تو که لحظه شفق حقیقتی
تو که در میان آواره های شهر سوخته من دست مرمتگر معمار شدی
تو که نقش بستی در رقص هر قطره باران
و تو که مرا با عشق پرواز دادی...... اما چرا؟
چرا بعد از آمدن زیبایت،انتظار را چهار باره مهمان چشمهای من کردی؟
چرا طنین قدمهایت را از من محروم کردی؟
و
اما
چرا.....؟
دست عشق از دامن دل دور باد می توان آیا به دل دستور داد
می توان آیا به دریا حکم کرد که دلت را یادی از ساحل مباد ؟
موج را آیا توان فرمود : ایست باد را فرمود : باید ایستاد
آن که دستور زبان عشق را بی گزاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را در کف مستی نمی بایست داد
زنده یاد « قیصر امین پور »
از وقتی که رفته ای
پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبه رو
هیچ نمی گوید هیچ نمی خواهد
فقط مدام می گوید :
کو کو کو کو
اخ چقدر دلتنگم عمو
هر صحنه از تصادف از فراق عزیزی نا خدا گاه منو به یادت میاندازه
عمو عجیب دلم برات تنگه چشام با یادت خیس میشه
قلبم فشرده میشه تموم غمهای عالمو دلتنگیهاش رو سرم خراب میشن
دلم می خواد تو خواب مثل همیشه با لب خندون و مهربون سراغمو بگیری
عمو ببخش اگه کوتاهی کردم ببخش که نتونستم ..............
عمو وقتی تو خوابم اومدی چی گفتی که هق هقم قطع شد و اروم شدم
حتی تو خوابم حامی منی هوامو داری
عمو جان خیلی باهات حرف نگفته دارم..
عمو حلالم کن حلالم کن
عمو برای من دعا کن دعا کن خدا مرگ با عزت و راحت
همون جوری که دوست دارم بده
دعا کن منو ببخشه بعد مرگ بده
عمو از وقتی تو رفتی یکباره همش دلتنگم
حتی وقتی همه چی خوبه دلم غمگینه
و شهر اضطراب لبریز . نفرت است
گیرم شب است و دیگر خسته ای از هر چه ظلمت است
با پونه ها نمی شود حرفی ز باغ زد
بمان و انتظار را تجربه کن.
|
به حراج خود ایستاده اند انان که لب هایی از جنس دشنام دارند . سیب اشک سرخ میوه است و شاعر سیبی متبسم. و بنفشه شاعر ترین گل است. من عریان تر از زمستان به استقبال بهار امده ام تو در ملاحظات قدم می زنی . زیر باران عشق سایه ات قد می کشد. عشق ترانه ای است که تنها از لب های خدا باریده است. | |
|
| ||
|
|
يه شب خوب تو آسمون..
| |