تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

تنهاییها

بی تو هرگز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:30  توسط ملیکا  | 

داداشی من

گل یخم اما گریزون از سرما

 ميدوني وقتي كه باشم . . .يا اگه حتي نباشم  . . .  يا اگه از تو جداشم

ميميرم برات

ميدوني تا وقتي هستم  . . .  تا خدا رو ميپرستم  . . .  اگه باشم و نباشم

ميميرم برات

ميميرم برات     ...    به ياد خنده هات  . . .  به ياد گريه هات

 ميميرم برات

ببين كه خسته ام   . . .  بي تو شكسته ام   . . .   وقت رفتنو ببين

ميميرم برات

وقت رفتنم  . .  وقت مردنم  . .  ميدونم تو نگات  . .  مياي بالا سرم 

نره از ياد تو  . .  دفتر خاطرات  . .  كه نوشتي برام  . .  كه نوشتم برات

بعد مردنم  . . . وقت پـژمـردنـم . . . يادت نره دلم . . . غصه خورد و رفت

  اينو بدون كه من . . . حتي زير خاك . . . داد ميزنم به جات

مــــــــــــــــــيــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــيـــــــــــــــــــــرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:29  توسط ملیکا  | 

ای خدا

اگه خاکم اگه سنگم اگه دل تنگم

با خودم با تو این فاصله می جنگم

اگه رودم با تو بودم به تو دل بستم

من از این من ، من ازاین تو از همه خسته ام

اگه بغضم اگه گریه اگه می بارم

کی می دونه سر رو دوش کی می زارم

تب سردو تب دردو من شب گردون

کی می دونه کی می فهمه آره ای مردم

گل پرپر کن عزیزم چشامو تر کن

منو باور کن عزیزم منو باور کن

آی خدای این نفسهای من سرگردون

به همون روز تولد منو برگردون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:27  توسط ملیکا  | 

ببین

امشب دیگر سکوت را بشکن یگانه ام!

ببین این منم

این منم که به کلبه عشقمان بازگشته ام!

جای تو خالی است...

ببین کلبه را امشب چراغانی کرده ام

از این دیوار به آن دیوار ریسه کشیده ام

برگرد یگانه من!

بگو چه میخواهی

چشم آبی می خواهی باشد سراپا دریا می شوم!

گیسوی مشکی می خواهی آسمان شب می شوم!

راستی آسمان را ببین

لباس مهمانی برتن کرده است

او را هم امشب دعوت کرده ام

تا در آغوش هم به ستارگان پیراهنش خیره شویم...

من را ببین!

ببین دستان سنگدل خزان چه برسرش آورده است

ببین غم دوری تو چگونه بغضش را تکه تکه کرده است

ببین چگونه احساسش هزار پاره شده است

ببین لبانش رنگ لبخند را از یاد برده اند

ببین...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 21:24  توسط ملیکا  | 

ای که از دلم خبر نداری نشکن قلب مرا

 

دلم همچو اسمان

                     پر از ابرهای بارانیست

                                         ای کاش

                                   دلم امشب بگرید

                                 شاید که بغض عشق

                                       در چشمانم بشکند ........

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:47  توسط ملیکا  | 

دلم گرفته اسمون

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینیه بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگارسازگاری ها شده

ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:46  توسط ملیکا  | 

تو این شبها

تو اين شباي خط خطي

ستاره ها ي پاپتي

گم شدن و نيست توي راه

فانوسك رفاقتي

به هر كي مي خواي دل بدي

دل مي كنه به راحتي

دنيا چه آلوده شده

 به سم بي صداقتي

پا هاي عشق و عاشقي

تاول زده بگي نگي

انگار تموم زندگي

گرفته بوي گهنگي

بايد با دنيا كاري كرد

بيشتر از اينها بد نشه

به پاي عشق و عاشقي  

مرحم دل دادگي زد

بايد دوباره تازه شد

توي هواي رابطه

بايد دوباره خط كشيد

رو هر چي رسم غلطه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 12:45  توسط ملیکا  | 

نازنینم

ازم پرسید من رو بیشتر دوست داری یا زندگی تو .؟

خوب من هم راستش رو گفتم :زندگیمو..

ازم نپرسید چرا ؟وگریه کرد و رفت ..

اما  ندونست  که  اون خودش   زندگیمه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:8  توسط ملیکا  |