
تنهاییها
دستها بالا بود …
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید
داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود…
سهم من چیست مگر؟!
پاسخ یک حسرت ؟
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود
که بی پاسخ ماند...
شبهابرای اینکه خواب توروببینه به خداالتماس میکنه
شایدیه کسی
به محض دیدن تودستش یخ میزنه وتپش قلبش مرتب بیشترمیشه
مطمئن باش یه کسی
شبهابه خاطرتوتوی دریای اشک میخوابه
ولی...
تواون رونمیشناسی!
برام دعا کنید از خدا بهترینها را براتون آرزو دارم
هر دم بشارتهای دل
از هاتف جان می رسد
هر کس که از جان بگذرد
آخر به جانان می رسد
یکدم میاسا روز و شب
مردی بجو ، دردی طلب
چون جان ز درد آمد به لب
ناگاه درمان می رسد
ره گرد راز آید تو را
شیب و فراز آید تو را
چون ترکتاز آید تو را
آخر به پایان می رسد
این خانه چون ویران شود
معمور و آبادان شود
این سر چوبی سامان شود
ناگه به سامان می رسد
ای مبتلا ، ای مبتلا
برکش صلا ، برکش صلا
در دل اگر رنج و بلا
روزی به مهمان می رسد