يه نصيحت کوچولو... قلبت را خالي نگه دار... اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي
دهي... سعي کن که فقط يک نفر باشد... به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا
دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز .....
تنهاییها
يه نصيحت کوچولو... قلبت را خالي نگه دار... اگر هم روزي خواستي کسي را در قلبت جاي
دهي... سعي کن که فقط يک نفر باشد... به او بگو که تو را بيشتر از خودم و کمتر از خدا
دوست دارم ... زيرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نياز .....
گریه کنم یا نکنم؟ حرف بزنم یا نزنم؟
من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم؟
با این سوال بی جواب پناه به آیینه برم
خیره به تصویر خودم می پرسم از کی بگذرم؟
یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم
بسته به هم وجود ما تو بشکنی من می شکنم
نه از تو میشه دل برید نه با تو میشه دل سپرد
نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه مرد
هجوم بن بست ببین هم پشت سر هم روبرو
راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو؟
بن بست این عشق رو ببین هم پشت سر هم روبرو
راه سفر با تو کجاست؟ من از تو میپرسم بگو؟
گریه کنم یا نکنم؟ حرف بزنم یا نزنم؟
من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم؟
تو بال بسته منی من پرسه پرواز توام
با آزادیه عشق تو از این قفس من چه کنم؟
ما که رفتيم ولي يادت باشه ديونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير،تو کنج اين خونه بوديم
ما که رفتيم تو بمون با هر کي که دوسش داري
با اوني که پنهوني سر روي شونش ميذاري
ما که رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه چشماي تو واسه ما تکراري نبود
ما که رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد
ما که رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينکه بندازيش زمين نبود
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
|
| |||
| |||
ترا کم دارم
به انتهای فصل سرد غربت.
منی که هزاران بار دعاگوی این زمین بودم
اینک
به اعتماد این سرزمین شک دارم.
فریاد
که فریادم در گلو خفه شده
و
من به تمام دردهای این دل شک دارم.
کوچکم ناچیزم در برابر عظمت تو
ولی من به عظمت تو نیز شک دارم.
به امید بودنت زندگی کردم و نفس کشیدم
ولی اینک بی تو به زنده بودنم هم شک دارم.
آری
با وجود تمام بودنها
هنوز ترا کم دارم.
پشت ِپرچین٬
لبِ ایوانِ خیال٬
زیر ِباران٬
وقت ِتنهاییِ شب....
همه جا بوی تورا می شنوم
و تو را می بینم....
پُرم از حس غزل
از تبسم لبریز
واژه هایم همه تابستانی....
چند روزی ست تو همراه منی...
به تو می اندیشم...
زیرِباران٬
لبِ ایوانِ خیال٬
چند روزی ست که انگار تو همراه منی...
خنکای وجود رنگینش زندگیم را لمس می کند
ارام ارام نقاش طبیعت حس رنگهای خود را تغییر می دهد
رنگها و احساس انسانها داستانهای قدیمی را تازه می کند
خش خش برگهای خشک چنار به زیر پاهای دختر عا شق
قدم زدن زیر قطرات سرد باران پاییزی
سینه پهلوی پسر عاشق
و این زندگی تکراری انسانهاست که به پاییز خود می رسد
و زندگی همچنان باقی ست........
دلمُ تو چمدونم می ذارم
گُل دونای گُلمُ برمی دارم
برای ادامه ی این سرنوشت
می رَم از شهرِ فرشته های زشت!
شهری که تو دودِ کینه ها گُمه
لبِ آدماش چه بی تبسمه
توی دست هر دقیقه خنجره
غنچه ی ترانه اینجا پَرپَره
دنبال ِ یه باغ چه ی صمیمی اَم
حسِ بو کردنِ بارونِ بهار
گم شدن تو عطرِ خاکِ بی قرار
برگای تقویمُ اون جا می شمارم
گُلامُ تو خاکِ اون جا می کارم
خاکی اگر چه خاکِ خونه نیست
امّا توش دغدغه ی زمونه نیست!
از غربتی به غربتی وقتشه که سفر کنم!
وقتشه این آواره رُ دوباره در به در کنم!
وقتشه که جا بذارم خاطره های تلخمُ!
وقتشه که از این جا برم! وقتشه که خطر کنم